غروب خونين
صحنه 1: خارجي، شب
در فضاي تاريك شب آسمان، صداي آذان ملاي مسجد بلند مي شود.
الله اكبر...
صحنه 2: خارجي، شب
در نزديكي چاه آب، شخصي با سطلي كه در داخل چاه آويزان است، آب مي كشد و در داخل آفتابه سفالياش مي ريزيد. [صداي كركره چاه آب و ريخته شدن آب داخل سطل]
صحنه 3: خارجي، همان زمان
مي رود گوشه يي از خانه گلياش مي نشيند و به وضو گرفتن شروع مي كند.
صحنه 4: داخلي، صبح زود
چوپان بچه يي گله گوسفندانش را بيرون مي كند. [قيچي، صداي خاص چوپان بچه]
صحنه 5: خارجي، همان زمان
زن بزرگسالي با كمر خميده و لاغرش، آهسته آهسته به طرف سبد مرغ هايش يم رود كه از چوب بافته شده است و سنگي را كه روي سبد گذاشته برمي دارد و مرغ هايش را براي دانه خوردن از زير سبد بيرون مي كند.
[صداي مرغان]
صحنه 6: خارجي، صبح زود
هوا كم كم روشن مي شود و آفتاب در حال طلوع است. ولسوالي دور افتاده از نور زرد رنگش روشني مي يابد. ولسوالي داراي خانه هاي گلي خيلي ساده است.
[مردم فقير آن كار و كسب، مالداري و كشاورزي دارند، اما خشكسالي ها باعث كم آبي گرديده است. ولسوالي داراي يك كلينيك معمول براي تداوي مريضان عادي مي باشد]
صحنه 7: خارجي، صبح
حال ديگر فضاي قريه را نو به گل تسخير نموده است و همه جا را در بر گرفته است. چند بچه كودك داخل كوچه هاي كم عرض و خاكي، با خوشحالي با هم سر و صدا دارند و (ارابه) بازي مي كنند.
[مردم اين ولسوالي زندگي خيلي ساده و ابتدايي دارند]
صحنه 8: خارجي، روز
دختران قريه با اشتياق زياد و بطور دسته جمعي به سوي مكتب شان روان اند.
[مكتب از امكانات خيلي كم برخوردار است. فقط چند صنف گلي دارد و بته زير خيمه ها درس مي خوانند]
صحنه 9: خارجي، روز
همين طور در طرف ديگر، مكتب پسرانه در حال پرشدن شاگردان است.
[در اين مكتب همه پسران زير سايه دو، سه درخت بزرگ توت درس مي خوانند و يكي دو خيمه هاي هم كه دارند، فرسوده و مربوط به معلمين مي باشد. چون روي زمين شاگردان مي نشينند، همه روزه هر كدام با خود شان فرش هاي كوچكي مي آورند. تخته سياهي كه معلم رويش با تباشير درس هاي روزمره را مي نويسد. بعد از ختم درس همه روزه يكي از شاگردان به نوبت با خود به خانه مي برند]
صحنه 10: خارجي، روز
در گوشه ديگر مكتب كودكان و نوجونان با بسيارشوق مشغول بازي فوتبال هستند. آن هم با توپ كهنه يي كه مدت ها است استفاده شده از اثر دويدن بچه ها گرد و خاك زيادي به هوا بلند مي شود. [صداي بچه كه سر همديگر فرياد مي زنند، از سنگ هاي خورد و كلان در در دو طرف ميدان دروازه درست كرده اند]
صحنه 11: خارجي، روز
سر از دروازه مكتب تعمير بيرون كرده و به بابه مكتب مرد ريش سفيدي است، دستور مي دهد كه زنگ شروع مكتب را بزند.
معلم: بابه جان! زنگ مكتب را بزنيد كه شاگردان درس هاي شان را شروع كنند.
[صداي بابه! چشم معلم صاحب]
صحنه 12: خارجي، روز
بابه توسط يك ميله آهني كه در دستش قرار دارد، به پوچك مرمي توپ كه به شاخه درخت آويزان شده، سه زنگ مي زند. [صداي زنگ]
شاگردان با شنيدن زنگ به طور دسته جمعي شروع به دويدن به طرف صنف هاي شان مي كنند.
صحنه 13: خارجي، روز
از ولسوالي تا شهر- يك جاده خاكي كه بعضي قسمت هايش تپه ها و دامنه هاي خشك است. اين جاده به خاطر رفع نيازمندي مردم انتقال مريضان به شهري مي باشد، كمتر موتري در اين جاده در حركت است. (نه از طرف ولسوالي به شهر مي آيند و برعكس) به استثناي موترهاي موسسات دولتي و يا خارجي.
ميان صخره هاي نزديك جاده افراد مسلح مخالف دولت در حال جابه جايي و گرفتن كمين هستند. هر كدام سلاح هاي مختلف ثقيل و سبك دارند، مثل كلاشنكوف، تفنگچه، راكت، پيكا، نارنجك. قوماندان اين گروه پانزده نفري به آنها دستور و هدايات لازم را مي دهد.
صحنه 14: خارجي، روز
هركدام از افراد مسلح به موقعيت هاي شان طبق دستور قوماندان جابجا مي شود.
[قوماندان لباس هاي محلي پوشيده است و ريش بلند و سياهي دارد كه بيشتر قسمت هاي صورت او را پوشانيده است. لنگي رنگي به سر و چپلي پاكستاني به پا دارد]
صحنه 15: خارجي، روز
قوماندان قطار مرمي هاي تفنگچه خود را به كمر مي بندد و در دست مخابره يي نيز است]
صحنه 16: خارجي، روز
قوماندان جلو مي رود و به افرادش چنين دستور مي دهد. همگي خوب به دقت گوش كنيد، امروز شنبه است، مثل ديگرش شنبه ها ولسوال قرار است از خانه اش بر مي گردد. اما با موترش چند؟؟؟ دارد. او از همين مسير عبود مي كند و ما با رسيدن او بالايش حمله مي كنيم. را كت چي موتر ولسوال را هدف قرار مي دهد. اگر آنها از بين رفتند كه خود و اگر راكت به هدف نخورد، آنها را زير انداخت قرار مي دهيم و از بين مي بريم.
گروپ هاي ديگر ما كه در طرف شمال ولسوالي اند، با دستور من به ولسوالي حمله مي كنند. امروز ما بايد تمام ولسوالي و قريه هايش را بگيريم.
صحنه 17: خارجي، روز
به دستور قوماندان راكت چي در آن طرف (مسير حركت ولسوال) قرار مي گيرد.
ادامه صحبت هاي قوماندان: يكي از افراد ما از بالاي كوه ديدباني مي كند و هر وقت موتر ولسوال را ببيند، اشاره مي كند و بعد ما حمله مي كنيم. متوجه شديد؟
ادامه دارد...